تبليغاتX
که می گویدقضای آسمان است این؟

که می گویدقضای آسمان است این؟

درباره ی ریاضی

Hypercyclic Operators

Obstract

One of the roots of the modern study of  hypercyclicity comes from an intriguing observation of  G .D. Birkhoff”s concerning the orbits of translation operators acting on the space of entire functions.This article contains 4 chapter,that in first chapter we state the elementary difinations and proof some necesury theorem. And in late we state the history of hypercyclic operators.In section 1 of chapter 2 we cheking the hypercyclic and supercyclic vectors and some properties from those vectors. In continuation we introduce the invariant subspace, afterward, we state hypercyclic criterion. In continuance, we state hypercyclic criterion theorem and proof them.In this chapter we also proof that, If all non-zero vectors of Hilbert space are hypercyclic for operator T , Then T have no non-trivial closed invariant subsets. In section2 of this chapter we deliberation Invariant manifolds of hypercyclic vectors for the real scalar case. In chapter 3 we deliberation the spaces that admit hypercyclic operators whit hypercyclic adjoints. Also, we show that each hypercyclic operator on rael locally convex vector space, have a dense variant linear manifold of hypercyclic vectors. For this,Whit state the Salas theory,  we introduce such spaces.Whit definition of showther basis , orthogonal basis and shrinking basis, we introduce some of the spaces that admit hypercyclic operator whit hypercyclic adjoint.In chapter 4 we study hypercyclic differentiation operators, For this, we deliberation the space of entire functions of one complex variable, endowed with the topology of uniform convergence on compact subsets of the plane.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:42  توسط مزبان حبیبی  | 

عملگرهای ابردوری

      يکي از شاخه هاي مدرن رياضي محض ، مطالعه ابردوري بودن عملگرهاست که توسط مطالعات جي.دي. بيرهوف ، در ارتباط با مدارهاي عملگرها روي فضاي توابع تام آغاز شد . اين پايان نامه در چهار فصل تهيه شده است . در فصل اول به بيان پاره اي تعاريف و مقدمات خواهيم پرداخت که در فصول آتي مورد استفاده هستند . در ادامه اين فصل نيز تاريخچه اي مختصر از عملگرهاي ابردوري ارائه خواهيم داد . فصل دوم شامل دو بخش مي باشد . در بخش اول به بررسي بردارهاي ابر دوري و فرادوري پرداخته و پاره اي از ويژگي هاي آنها را بررسي کرده و زير فضاهاي پايا را معرفي خواهيم نمود و سپس محک ابردوري بيان مي کنيم . در ادامه قضيه معيار ابردوري بودن را بيان و اثبات خواهيم کرد . در اين فصل همچنين ثابت مي کنيم، اگر تمام بردارهاي ناصفر فضاي هيلبرت براي عملگر  ابردوري باشند ، آنگاه  زير مجموعه هاي پاياي بسته و نا بديهي ندارد . در بخش دوم اين فصل زير فضاهاي پاياي بردارهاي ابردوري را براي حالت اسکالر حقيقي بررسي خواهيم نمود . در فصل سوم فضاهايي را بررسي مي کنيم که يک عملگر ابردروي با دوگان ابردوري بر آن وجود دارد . در ضمن نشان مي دهيم هر عملگر ابردوري روي فضاي برداري موضعا محدب حقيقي ، داراي منيلفلد خطي پاياي چگال از بردارهاي ابردوري است . براي اين کار با بيان قضيه سالاس يک چنين فضايي را معرفي مي کنيم . با تعريف پايه شودر و پايه متقارن و پايه انقباضي به معرفي تعداد ديگري از فضاهايي مي پردازيم که مي توان عملگرهايي با الحاق هاي ابر دوري روي آن فضاها تعريف نمود . در فصل چهارم به بررسي عملگرهاي مشتق ابردوري مي پردازيم و براي اين کار فضاي توابع تام از يک متغير مختلط ارائه شده با توپولوژي همگرايي يکنواخت روي زير مجموعه هاي فشرده صفحه را نيز مورد بررسي قرار مي دهيم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:39  توسط مزبان حبیبی  | 

درباره رياضي

img/daneshnameh_up/6/62/mathematical1.jpg


ریاضیات عموما مطالعه الگوی ساختار، تحول، و فضا تعریف شده است؛ بصورت غیر رسمی تر، ممکن است بگویند مطالعهاعداد و اشکال است.تعریف ریاضیات بر حسب وسعت دامنة آن و نیز بسط دامنة فکر ریاضی تغییر کرده است.
ریاضیات زبانی خاص خود دارد،که در آن به جای کلمات و علائم نقطه گذاری از اعداد و نمادها استفاده میشود. در منظر صاحبان فکر، تحقیق بدیهیات ساختارهای مجرد تعریف شده، با استفاده از منطق و نماد سازی ریاضی میباشد.
نخستین اعداد ثبت شده خطوطی بودند که روی یک چوب کشیده میشدند،که اصطلاحا آنها را چوبخط مینامیدند.این خطوط به شکل دسته های کوچک دو یا پنج تایی کشیده میشدند.سرانجام به این دسته ها نمادهای خاصی اختصاص داده شد(5،2 و غیره)و یک دستگاه حساب ایجاد شد.
ریاضیدانان نمادهای خاصی را به جای کلماتی از قبیل به اضافه و مساوی است با وضع کردند،همچنین کلمات خاصی را برای بیان مفاهیم جدید ابداع کردند.
چنانکه زمانی آن ار علم عدد ، زمانی علم فضا ، گاه علم کمیات ، و زمانی علم مقادیر متصل و منفصل خوانده اند.ریاضیات درباره حساب ، هندسه ، جبر و مقابله بحث می کند که ما در اینجا به سراغ تاریخ هر یک از آنها می رویم.
ساختارهای بخصوصی که در ریاضیات مورد تحقیق و بررسی قرار میگیرند اغلب در علوم طبیعی منشاء دارند، و بسیار عمومی در فیزیک، ولی ریاضیات ساختارهای دلایلی را نیز بررسی می نماید که بصورت خالص در مورد باطن ریاضی است، زیرا ریاضیات می توانند برای مثال، یک عمومیت متحد شده را برای زیر-میدانهای متعدد، یا ابزارهای مفید را برای محاسبات عمومی، فراهم نماید. در نهایت، ریاضیدانان بسیاری در مورد مطالبی که مطالعه می نمایند که منحصرا دلایل علمی محض داشته، ریاضیات را بصورت هنری برای پروراندن علم، صرف نظر از تجربی یا کاربردی، می نگرند.
حساب ، علم اعداد است. واژه انگلیسی حساب ، از کلمه ای یونانی به معنای اعداد گرفته شده است.
در آغاز شهرنشینی ، انسان گوسفندان ، گاوها و سایر حیوانات خود را با انگشتانش می شمرد. در واقع کلمة دیژیت که برای شمارش اعداد از 0 تا 9 به کار می رود، از یک کلمة لاتین به معنای انگشت گرفته شده است.
بعدها انسان با علامت زدن روی چوب یا درخت ، اشیاء را می شمرد. اما این روش به زودی جای خود را به استفاده از علامتهایی باری هر یک از اعداد داد.
هندسه مطالعه انواع مختلف اشکال و خصوصیات آنهاست. همچنین مطالعه ارتباط میان اشکال ، زوایا و فواصـل است.
+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 21:38  توسط مزبان حبیبی  | 

برداشت از وبلاگ دانش آموز عزیزم شهریار هرمزی

1. تصويري از خويشتن

ما از آنچه براي موجوديتمان حايز اهميت است چيز زيادي نمي دانيم ، و اين امر مسلماً نبايد مورد رنجش ديگران گردد. ماهي از آبي كه تمام عمر در آن شنا مي كند چه مي داند ؟

تلخيها و شيرينيها از بيرون به ما روي مي آورند ، و سختي ها از درون ، از لابلاي تلاشهاي خودمان . در بيشتر موارد من كاري را انجام مي دهم كه طبع خاص خودم مرا بدان وا داشته است . روبه رو شدن با اين همه احترام و محبت به مناسبت چنين كاري ، مشوش كننده است . البته تيرهاي نفرت و كينه هم به سوي من پرتاب شده است ؛ ولي هرگز به من اصابت نكرده اند ، چون به هر دليل متعلق به دنياي ديگري بوده اند دنيايي كه من هيچ گونه ارتباطي با آن نداشته ام.  من در آن نوع تنهايي به سر مي برم كه به هنگام جواني دردناك است . اما در سالهاي پختگي ، شيرين و لذتبخش به نظر مي رسد .

 2. ده سال سرنوشت ساز

هنگامي كه نگاهي ديگر به نوشته هاي تقريباً ده سال پيش خود مي افكندم ، دو احساس متضاد به من دست داد. هر چه در آن زمان نوشته بودم هنوز هم اساساً معتبر و حقيقي مي نمود. با اين حال ، تمام آن مطالب به طرز عجيبي دور و بيگانه به نظر مي رسيد . چنين چيزي چگونه ممكن است ؟ آيا اين دنياست كه در ظرف ده سال چنين ژرف تغيير يافته است ، يا اين فقط منم كه ده سال پيرتر شده ام و ديدگانم همه چيز را با فروغي خفيفتر و دگرگونه مي بيند ؟ در تاريخ انسانها ده سال چيست ؟ آيا نبايد تمام نيروهاي مؤثر بر زندگي بشر را ، در قياس با اين فاصلة زماني ناچيز ، ثابت فرض كنيم ؟ آيا عقل نقاد من تا بدان پايه حساس و تأثير پذير است كه تغييرات فيزيولوژيكي پيكرم در طول اين ده سال توانسته است استنباط مرا از زندگي چنين عميقانه تحت تأثير قرار دهد؟ برايم روشن است كه ملاحظاتي از اين دست راز دگرگوني استنباط عاطفي انسان از مسئلة كلي حيات را از پس پردة ابهام بيرون نخواهد كشيد . دلايل اين تحول شگفت انگيز را در شرايط خارجي پيرامون خود نيز نمي توانم جست ؛ چه بخوبي مي دانم كه اين شرايط در افكار و عواطفم همواره نقشي دست دوم داشته اند .

نه ، چيزي كاملاً متفاوت با اينها در كار است . در طول اين ده سال ، اعتماد به ثبات و حتي اعتماد به مباني اصيل موجوديت جامعة انساني به ميزان زيادي از بين رفته است اين احساس وجود دارد كه نه فقط ميراث فرهنگي آدمي در معرض تهديد قرار گرفته است بلكه تمام چيز هايي را ، كه مايليم به هر قيمت از آنها دفاع كنيم ، به حراج گذاشته اند .

انسان آگاه البته ، در تمام اعصار مي دانسته است كه زندگي نوعي ماجراست ، مي دانسته است كه زندگي را همواره بايد از كام مرگ بيرون كشيد . اين خطرها تا اندازه اي بروني بوده اند :

انسان ممكن است از پلكان به زير افتد و دست و بالش بشكند ، وسيلة معاش خود را نابحق و ناروا از دست بدهد ، در عين بيگناهي محكوم شناخته شود ، يا به سبب افترا زندگيش تباه گردد . زندگي در جامعة بشري به معناي رويارويي با انواع خطرها بوده است؛ اما اين خطرها در ذات خود بي قاعده و اتفاقي بوده اند ، و بر حسب تصادف پيش مي آمدند. جامعة بشري در كليت خود ثابت و پايدار به نظر مي رسيد . اين جامعه ، اگر با معيارهاي آرماني ذوق و اخلاق سنجيده مي شد، البته ناقص و معيوب مي بود . ولي روي هم رفته ، در همين جامعة معيوب ، آدمي خود رادر خانة خويش احساس مي كرد و گذشته از بسياري حوادث و سوانح گوناگون ، از ايمني نسبي برخوردار مي شد . انسان ، خصيصه هاي ذاتي جامعه را همچون امري طبيعي و مسلم ، همچون هوايي كه تنفس مي كرد ، مي پذيرفت . حتي ضوابط تقوا و تمايلات و حقايق علمي نيز همچون ميراثي تجاوز ناپذير ، و متعلق به تمام بشريت متمدن ، مسلم و تضمين شده به نظرمي رسيد .

ترديدي نيست كه جنگ جهاني اول اين احساس امنيت را آشكارا متزلزل ساخت . حرمت و تقدس زندگي از بين رفت و افراد ديگر قادر نبودند به ميل خود رفتار كنند و به هر كجا  كه دوست دارند بروند .دروغ به مقام والاي حربة سياسي ارتقا يافت . با اين وصف ، جنگ هنوز نوعي رويداد بروني محسوب مي شد نه حاصل اقدام ارادي وآگاهانة آدمي . آن را نوعي بريدگي در زندگي عادي انسانها مي دانستند كه از بيرون تحميل مي شود و همه جا آن را شوم و شيطاني مي پنداشتند . احساس امنيت لااقل در مورد اهداف و ارزشهاي انساني تا حد زيادي دست نخورده باقي مانده بود .

شاخص بارز تحولات بعدي ، بعضي رويدادهاي سياسي بود كه مسلماً به اندازة پس زمينة اجتماعي- رواني ناپيدا و كمتر مشخص آن زمان بر آيندة دور دست تأثير نگذاشت . نخست گامي كوتاه و نويد بخش به پيش بود كه با ايجاد « جامعة ملل » بر اساس ابتكار پر عظمت ويلسن واستقرار نوعي نظام امنيت جمعي ميان ملتها مشخص مي شد . سپس ، مسئلة شكل گرفتن دولتهاي فاشيستي پيش آمد كه با رشته اي از پيمان شكنيها و عمليات خشونت آميز آشكار و بي پرده بر ضد بشريت و برضد ملتهاي ضعيفتر همراه بود . نظام امنيت جمعي همچون كلبه اي پوشالي فرو ريخت- فرو ريختني كه عواقب آن را حتي امروز هم بدرستي نمي توان سنجيد .

آنچه مانع هر نوع ضد حملة شديد و نيرومند شد ابراز ضعف شخصيت و فقدان مسئوليت از سوي رهبران كشورهاي مبتلا و نيز خودخواهي كوته بينانه دردمكراسيها بود- دمكراسيهايي كه هنوز هم به ظاهر دست نخورده باقي مانده اند .

وخامت اوضاع به درجه اي رسيد حتي بدبين ترين بدبينان نيز اجازة پيش گويي آن را به خود نمي داد . در اروپاي واقع در مشرق رود راين ابراز آزادانة افكار و انديشه ها ديگر امكانپذير نيست ، گانگستر هاي به قدرت رسيده مردم را مرعوب مي كنند ، و جوانان به طور منظم با جعل و دروغ مسموم مي شوند . كاميابي كاذب ماجرا جويان سياسي ، بقية دنيا را خيره كرده است همه جا آشكارا به چشم مي خورد كه اين نسل فاقد آن توان و نيرويي است كه نسلهاي پيشين راقادر ساخت با مبارزات دردناك و فداكاري هاي بزرگ ، آزاديهاي فردي و سياسي را براي بشريت به چنگ آورند . آگاهي بر اين وضع و حال بر هر ساعت از هستي كنونيم سايه مي افكند حال آنكه در ده سال پيش افكارم هنوز اسير چنين مسائلي نبود . و اين همان چيزي است كه من به هنگام مرور نوشته هاي گذشته ام ، بشدت احساس مي كنم . در عين حال مي دانم كه آدمي به زحمت تغيير مي پذيرد حتي اگر مفاهيم مسلم روز موجب گردند كه وي در زمانهاي متفاوت جلوه هايي گوناگون داشته باشد ، وحتي اگر روندهايي نظير روند اوضاع كنوني اندوهي غير قابل تصور برايش به ارمغان آورند . از تمام اينها چيزي جز چند برگ تأسف بار در كتابهاي تاريخ برجاي نخواهد ماند ، برگهايي كه در برابر جوانان نسلهاي آينده تصويرگر ديوانگيهاي نياكانشان

خواهد بود .

 3. انحطاط اخلاقي

تمامي اديان ، هنرها و علوم ، شاخسارهايي از يك درخت واحدند. تمام اين شور و شوقها براي شرافت بخشيدن به زندگي آدمي است و بركشيدن آن از قلمرو موجوديت جسماني صــرف ، و

هدايت فرد به سوي آزادي . اين تصادفي نيست كه كهنترين دانشگاههاي ما همه ازمدارس علوم ديني برآمده اند. دانشگاه و كليسا- تا آنجا كه به وظايف حقيقي خود مي پردازند- هر دو در خدمت شرف انساني گام بر مي دارند و اين وظيفة بزرگ را با گسترش تفاهم فرهنگي و اخلاقي ، و چشمپوشي از كاربرد زور وحشيانه به انجام مي رسانند .

وحدت ذاتي نهادهاي فرهنگي كليسايي و غير كلسيايي در قرن نوزدهم ناپديد گشت و به نوعي خصومت بي معنا انجاميد . با اينهمه ، اين دو نهاد در زمينة تلاشهاي فرهنگي هيچ گاه كوچكترين

شك و ترديدي به خود راه ندادند. هيچ كس دربارة تقدس هدف شك و شبهه اي نداشت . اختلاف فقط بر سر راه و روشها بود .

كشمكشها و پيچيدگيهاي سياسي و اقتصادي اين چند دهة اخير خطرهايي را در برابر ما آشكار ساخته اند كه تيره فكرترين بدبينان قرن گذشته آنها را به خواب هم نمي ديدند . در آن زمان ، احكام اخلاقي كتاب مقدس دربارة رفتار و كردار آدمي ، همچون ضرورتهايي مسلم و مبرهن  براي افراد و جامعه ، مورد پذيرش مؤمن و غير مؤمن بود . هر آن كس كه جست وجوي حقيقت و دانش عيني را همچون والاترين هدف جاوداني انسان نمي شناخت ، به جد گرفته نمي شد و محلي از اعتبار نداشت .

اما امروز بايد با وحشت و نفرت پذيرفت كه اين ستونهاي تمدن انساني استحكام خود را از دست داده است . ملتهايي كه روزگاري منزلتي رفيع داشته اند اينك در برابر زورگوياني به تعظيم در مي آيند كه جرئت مي كنند آشكارا مدعي شوند: حق هر آن چيزي است كه در خدمت ما باشد ! از ديدگاه اينان، جستجوي حقيقت براي حقيقت مفهومي ندارد و نبايد مجاز شمرده شود . حكمروايي خوسرانه ، ظلم و تعرض به افراد و معتقدات و گروههاي اجتماعي ، در اين كشورها عريان و              بي پرده صورت مي گيرد و همچون تقديري توجيه شدني يا غير قابل اجتناب پذيرفته مي شود .

و ديگر نقاط دنيا نيز رفته رفته به اين نشانه هاي انحطاط اخلاقي خو مي گيرند ابتدايي ترين واكنش در برابر بيدادگري و براي عدالت ، به دست فراموشي سپرده مي شود- همان واكنشي كه

با گذشت زمان به صورت تنها حافظ انسان در برابر سقوط مجدد به بربريت در مي آيد . من بشدت معتقدم كه ارادة پر شور براي تأمين عدالت و كسب حقيقت تأثير بيشتري در بهبود  وضع انسان داشته است تا زيركيهاي حسابگرانة سياسي كه پس ازمدتي لزوماً به بي اعتمادي عمومي

منتهي مي گردد چه كسي مي تواند شك داشته باشد كه موسي براي بشريت رهبري بهتر از ماكياولي بوده است ؟

در زمان جنگ شخصي مي كوشيد تا يكي از دانشمندان بزرگ هلندي را قانع كند كه در طول تاريخ بشريت زور همواره بر حق پيشي گرفته است . دانشمند سرانجام به وي پاسخ داد : «من نمي توانم به اثبات برسانم كه داعية شما باطل است ولي خوب مي دانم كه چندان علاقه اي به زيستن در چنين دنيايي ندارم»

بكوشيم تا انديشه و احساس و كردارمان همچون اين مرد باشد و از پذيرفتن سازشكاري مقدر سر باز زنيم . بكوشيم تا در صورت لزوم از مبارزه براي دفاع از حق و حيثيت انساني نيز نگريزيم . اگر چنين كنيم به زودي شاهد باز گشت به شرايطي خواهيم بود كه ما را در شادماني به خاطر انسانيت ياري خواهند داد .

 4.پيامي براي آيندگان زمانة ما سرشار از مغزهاي مبتكري است كه با اختراعات خود زندگي ما را بسي آسانتر مي سازند ما به ياري نيروهايي كه مهار كرده ايم درياها را مي نورديم و از همين نيروها براي رهايي بشريت از كار عضلاني فرساينده نيز بهره مي گيريم . ما پرواز كردن را آموخته ايم وقادريم پيامها و خبرها را بر بال امواج الكتريكي بدون دشواري به سراسر دنيا بفرستيم .

با تمام اين احوال ، توليد و توزيع كالاها و ملزومات زندگي در مجموع سازمان نايافته است بنحوي كه همه ناگزير با اين وحشت به سر مي برند كه هر لحظه و هر آن از مدار اقتصادي جامعه حذف شوند و براي كسب معيشت به رنج و مشقت دچار گردند . افزون بر اين مردم كشورهاي مختلف در فواصل زماني نامنظم به كشتار يكديگر مي پردازند و به همين دليل تمام كساني كه به آينده مي انديشند بايد در ترس و وحشتي دايمي روزگار بگذرانند . اين امر ناشي ازآن است كه هوشمندي و منش توده هاي عادي مردم به طرزي قياس ناپذير پايين تر از هوشمندي و منش شمار اندكي از افراد قرار گرفته است كه به توليد لوازم و وسايلي ارزشمند براي جامعه مشغولند . اطمينان دارم كه آيندگان اين گفته ها را با احساسي از غرور و برتري قابل توجيه مطالعه خواهند كرد .

 5. درباره آزادي :مي دانم كه بحث در مورد داوريهاي استوار بر ارزشهاي اساسي كاري عبث و بيهوده است . براي مثال هرگاه كسي بر انداختن نسل انساني را از كرة زمين هدفي قابل قبول بشمارد ، از راه

استدلال عقلاني نمي توان به رد نظرية او پرداخت . اما اگر توافقي درمورد بعضي اهداف و ارزشها وجود داشته باشد به طور عقلاني مي توان درباره راههاي نيل به آن اهداف به بحث نشست پس بگذاريد دست كم به دو هدف عمده اشاره كنم كه به احتمال زياد تمام كساني كه اين

سطور را مي خوانند در مورد آنها توافق دارند .

1- تمام لوازم و وسايلي كه براي حفظ زندگي و تندرستي همة موجودات انساني به كار مي آيد بايد به دست همگان و با كمترين كار ممكن توليد شود .

2- برآوردن نيازهاي جسماني براستي شرط پيشين لازم و غير قابل حذف هرگونه زيست رضايتبخش است. اما اين به تنهايي كافي نيست . آدميان براي احساس رضايت بايد اين امكان را هم در اختيار داشته باشند كه توانهاي ذهني و هنري خويشتن را متناسب با ويژگيها و قابليتهاي شخصي خود بپرورانند .

از اين دو هدف ، نخستين آنها مستلزم ارتقاي سطح تمام معلومات مربوط به قوانين طبيعت و  فرايندهاي اجتماعي است و اين خود به معناي ارتقاي تمام كوششها و تلاشهايي است كه در راه علم به عمل مي آيد . زيرا تلاش علمي نوعي كل طبيعي است كه اجزاي آن ، به طريقي كه براي هيچ كس قابل پيش بيني نيست متقابلاً يكديگر را تقويت و حمايت مي كنند با اين وصف پيشرفت علم مستلزم امكان انتقال و مبادلة بي قيد و شرط تمام دستاوردها و آرا و احكام است- يعني آزادي بيان و آموزش در تمام قلمروهاي انديشة بشري . منظور من از آزادي آنچنان شرايط اجتماعي است كه در متن آن بيان عقايد و نظريات دربارة موضوعهاي كلي يا جزئي معرفت متضمن هيچ گونه خطر يا زيان جدي براي شخص بيان كننده نباشد . اين آزادي ارتباط و مراوده براي تكامل و توسعة معلومات علمي ضرورتي اجتناب ناپذير دارد و از اهميت علمي فراوان برخوردار است . اين آزادي را در وهلة نخست بايد قانون تضمين كند . ولي قانون  به تنهايي قادر به تأمين آزادي بيان نيست . براي آنكه هر كس بتواند نظرات خود را بدون ترس از مجازات بيان كند ، نوعي روحية اغماض و تساهل بايد در تمامي مردم وجود داشته باشد چنين آزادي بروني آرماني هرگز به طور كامل  فراهم نخواهد آمد اما اگر مقرر باشد كه انديشة علمي و به طور كلي تفكر خلاق و فلسفي ، تا سر حد امكان پيشروي كند ، كوشش بي وقفه براي دستيابي به اين نوع آزادي اجتناب ناپذير خواهد بود .

 

و اما اگر موضوع تأمين دومين هدف ، يعني امكان رشد معنوي تمام افراد در ميان باشد نوعي

آزادي بروني ديگر نيز ضرورت خواهد يافت . آدمي نبايد براي گذراندن زندگي روزانه چنان اسير كار و تلاش مداوم باشد كه براي فعاليتهاي شخصي اش نه فراغتي بماند و نه توش و تواني. بدون اين نوع آزادي بروني ، آزادي بيان براي وي بيفايده خواهد بود . پيشرفتهاي تكنولوژي قادر

به تأمين اين نوع آزادي خواهد بود ، مشروط بر آنكه مسئلة نوعي تقسيم كار منطقي حل شده باشد .

توسعة علوم و به طور كلي تكامل فعاليتهاي معنوي آفرينشگر ، مستلزم نوعي ديگر از آزادي هم هست كه شايد بتوان آن را آزادي دروني ناميد . در اينجا سخن بر سر آن نوع آزادي معنوي است كه استقلال تفكر و انديشه را در برابر محدوديتهاي ناشي از پيشدارويهايي خودكامانه و اجتماعي و همچنين در برابر يكنواختيها و عادتهاي غير فلسفي محفوظ بدارد. اين آزادي دروني موهبت طبيعي نادر و هدفي بسيار ارزشمند براي انسان است در عين حال جامعه نيز امكان آن را دارد كه لااقل از طريق مزاحمت ايجاد نكردن در راه گسترش اين آزادي تكامل و تعالي آن را تسهيل كند. براي مثال مدرسه مي تواند با اعمال نفوذ هاي خودكامانه يا با تحميل بارهاي معنوي

زياده از حد بر جوانان تكوين و رشد آزادي دروني را كند يا متوقف سازد . از سوي ديگر مدارس مي توانند با تشويق تفكر و انديشة مستقل زمينة مساعدي براي شكوفايي آزادي دروني به وجود آورند تنها هنگامي كه آزادي بروني و دروني به نحوي پيوسته و آگاهانه رشد يابد مي توان اميدوار بود كه شكوفايي و كمال معنوي تحقق پذيرد و بدين سان ، زندگي دروني و بروني آدمي بهبود يابد.

 6. اخلاق و عواطف

ما همه بر اثر تجربيات شخصي و دروني خود مي دانيم كه اعمال آگاهانة ما از خواستها و ترسهاي ما سرچشمه مي گيرند. به چشم بصيرت مي توان ديد كه اين امر در مورد ديگر همنوعان و حتي در مورد جانوران عالي نيز مصداق مي يابد ما همه سعي داريم كه از مرگ و رنج بگريزيم و در همان حال به جست وجوي چيزهايي مي پردازيم كه مطبوع و خوشايند باشند . همة ما در هر كار خود تحت سيطرة تمايلات نيرومند دروني خويش قرار داريم ، و اين تمايلات چنان سازمان يافته اند كه اعمال ما به طور كلي در جهت بقاي نفس و حفظ نژادمان صورت مي گيرد. گرسنگي ، عشق ، درد و ترس نمونه هايي از اين نيروهاي دروني اند كه بر غريزة حفظ نفس در انسان حكومت مي كنند. در عين حال ما به عنوان موجوداتي اجتماعي به وسيلة احساساتي همچون غرور ، تنفر ، همدردي ، نياز به قدرت ، ترحم و جز اينها با همنوعان خود ارتباط برقرار مي كنيم. همة اين تمايلات و كششهاي اساسي ، كه توصيفشان با كلمات آسان نيست ، محركهاي اعمال و افعال آدمي اند. هرگاه جنب و جوش اين نيروهاي اساسي در درون ما متوقف گردد ، تمام اعمال و افعال ناشي از آنها نيز متوقف خواهد شد . با آنكه رفتار ما به ظاهر بسيار متفاوت با رفتار جانوران عالي به نظر مي رسد ، غرايز اوليه دروجود آنها و در وجود ما مشابه است . بارزترين تفاوت از نقش مهمي برمي خيزد كه قدرت تخيل نسبتاً نيرومند آدمي و توانايي او در انديشيدن به ياري كلام و ديگر ابزارهاي نمادين ايفا مي كند . انديشه عاملي سازماندهنده است كه در وجود آدمي بين غرايز علّي ابتدايي و اعمال ناشي از آنها حايل مي گردد. بدين ترتيب ، تخيل و شعور در نقش خادمان غرايز ابتدايي وارد زندگي ما مي شوند اما مداخلة آنها موجب مي گردد كه اعمال ما منحصراً در جهت بر آوردن خواستهاي آني غرايزمان صورت نگيرد. از طريق تخيل و شعور غرايز ابتدايي ما به هدفهايي دور دست تر مي پيوندند . غرايز انديشه را به كار مي اندازند و انديشه كنشهاي حد واسطي را بر مي انگيزد كه ملهم از عواطفند ، عواطفي كه بر همين منوال با هدف نهايي نيز ارتباط مي يابند. اين فرايند به سبب تكرارهاي گوناگون موجب مي گردد كه افكار و معتقدات ، حتي دير زماني پس از فراموش شدن اهداف و مقاصد آغازينشان ، نيرو و قدرت خود را همچنان حفظ كنند. در موارد نابهنجاري كه

اين گونه هيجانهاي شديد عاريتي وابستگي خود را به اهداف و مقاصد تهي شده از مفاهيـــــم

اوليه شان همچنان ادامه مي دهند ، ما سخن از بتواره پرستي به ميان مي آوريم .

با اين وصف فرايندي كه از آن سخن گفتم نقش مهمي هم در زندگي عادي بر عهده دارد. بيگمان اين فرايند- كه شايد بتوان آن را نوعي تعالي روحاني هيجانها وانديشه ها دانست- منشأ ظريفترين و بي آلايش ترين لذتهايي است كه آدمي بدان دست تواند يافت : لذت بردن از زيبايي آفرينشهاي هنري و زنجيره هاي منطقي انديشه .

تا آنجا كه من مي توانم تشخيص دهم نكته اي هست كه درست در آستانة هر گونه تعليم اخلاقي قرار مي گيرد. اگر آدميان به عنوان فرد خود را يكپارچه به هوسهاي غرايز ابتدايي شان تسلم كنند از درد و رنج بگريزند و فقط طالب ارضاي خويش باشند، در نهايت امر چيزي نصيبشان نخواهد شد مگر نوعي احساس نا امني و ترس و پريشاني آميخته با هرج و مرج. علاوه بر اين هرگاه آدميان هوشمندي و شعور خويش را با استنباطي فرد گرايانه يعني صرفاً از روي خود پرستي، به كار گيرند و زندگي خود را با توهم نوعي هستي شادمانه و فارغ از هر نوع تعهد پايه

ريزي كنند، وضع و حالشان چندان بهتر نخواهد بود. در قياس با ديگر غرايز ابتدايي و محركهاي دروني نيرومند، هيجانها و عواطف ناشي از عشق و ترحم و دوستي بيش از آن ضعيف و محدودند كه بتوانند راهنماي جامعة انساني به سوي وضعي تحمل پذير باشند .

راه حل اين مسئله در صورتي كه با فراغ خاطر مورد توجه قرار گيرد، نسبتاً ساده است و چنين مي نمايد كه تعاليم فرزانگان گذشته نيز همواره گوياي همين معنا بوده است : آدميان همه بايد رفتار و كردار خود را با اصول مشتركي تطبيق دهند و اين اصول بايد چنان باشند كه پيروي از آنها حداكثر امنيت و رضايت ممكن و حداقل رنج و ناكامي ممكن را براي همگان فراهم آورد .

البته اين الزام كلي بيش از آن ابهام آميز است كه بتوان با اطمينان خاطر قواعد خاصي براي طرز رفتار اعضاي جامعه از آن استخراج كرد. و اين قواعد خاص نيز براستي بايد مطابق با شرايط متغير زمانه دگرگوني يابد. اگر تنها همين مشكل بزرگ بر سر راه آن درك ظريف و هوشمندانه قرار داشت سرنوشت چند هزار سالة بشر به ميزاني قياس ناپذير بهتر از آن مي شد كه در گذشته بوده است و هم اكنون نيز هست. انسان ، انسان را نمي كشت، افراد بشر يكديگر را شكنجه

نمي داند و آدميزاده ، آدميزاده را با حيله و زور بهره كشي نمي گرفت .

مشكل حقيقي ، مشكلي كه فرزانگان تمام دورانها را به سر در گمي كشانده به واقع اين است: چگونه مي توانيم خود را در متن زندگي عاطفي بشر بدان پايه از توانايي و كار آيي برسانيم كه تأثير ونفوذ آن دربرابر فشار ذهنيات ابتدايي فرد ياراي مقاومت داشته باشد ؟ بر ما روشن نيست كه آيا عقلاي اعصار كهن اين پرسش را آگاهانه و به همين شكل با خود در ميان نهاده اند يا نه ، اما آگاهي داريم كه آنان براي حل اين مسئله چه كرده اند .

مدتها پيش از آنكه آدميان به پختگي برسند يا دقيقتر گفته باشيم، مستعد مواجه شدن با  چنين معضل اخلاق عام گردند ترس از خطرات زندگي آنها را بدانجا كشانده بود كه قدرت به راه انداختن نيروهاي طبيعي هول انگيز يا احتمالاً خوشايند را به انواع موجودات تخيلي بشر گونه اي نسبت دهند كه نه ماموس بودند و نه محسوس. و آنان باور داشتند كه اين موجودات- موجوداتي كه در همه جا بر مخيله شان مستولي بودند- ذهنيات همچون خود آنان دارند منتها با تواناييهاي فوق بشري . اين موجودات پيشگامان ابتدايي مفهوم ربوبيت بودند . اعتقاد به هستي اين موجودات و تواناييهاي خارق العادة آنها كه در وهله نخست از بيم و هراسهاي حاكم بر زندگي روزانة انسانها سرچشمه مي گرفت، چنان نفوذي بر آدميان و طرز رفتار آنان داشت كه حتي تصورش نيز براي ما دشوار است. از اين رو شگفت انگيز نيست كه بنيانگذاران اصول اخلاقي عام و همه گير مفهوم اخلاق را با دين مرتبط ساخته اند . و اين امر كه اصول اخلاقي مزبور براي تمام آدميان مشابه و يكسان بود، احتمالاً تأثيري بسزا بر توسعه و تكامل فرهنگ ديني بشريت از چند گانه پرستي تا يگانه پرستي گذاشته است .

پس مفاهيم اخلاقي عام قدرت و كارايي رواني خود را در آغاز مديون همين ارتباط نزديك با ديانت بوده اند ، گو اينكه از جهتي ديگر همين همبستگي نزديك براي مفهوم اخلاق زيانبار بود . ديانت توحيدي در نزد اقوام و گروههاي مختلف اشكالي مختلف به خود گرفت. هر چند اين تفاوتها به هيچ وجه جنبة ماهوي نداشت، تأثير آنها خيلي زود اصول مشترك اوليه را تحت الشعاع قرار داد به همين علت مذاهب گوناگون اغلب به جاي آنكه بشريت را با مفاهيم اخلاقي عام به هم پيوند دهند موجب خصومت و كشمكش شدند .

سپس رشد و گسترش علوم طبيعي فرا رسيد كه با تأثير عظيم خود بر انديشه و زندگاني عملي احساسات دني مردمان را در دور هاي جديد باز هم سست تر كرد. طرز تفكر مبتني بر عينيت و عليت هر چند لزوماً با حوزة ديانت متعارض نيست نزد بسياري از مردم چندان جايي براي احساس و درك عميق ديني باقي نگذاشته است و اين امر به سبب رابطة سنتي نزديك ميان دين و اخلاق، ضعف جدي تفكر و عاطفة اخلاقي را در صد سال گذشته به همراه داشته است . اعتقاد من

بر اين است كه همين ضعف را بايد مسبب اصلي وحشيانه شدن شيوه هاي سياسي در عصر ما دانست. بر بريت سياسي، همراه با كار آيي وحشت آور وسايل فني جديد، از هم اكنون به صورت تهديد هولناكي براي دنياي متمدن در آمده است .

نيازي به گفتن ندارد كه تلاشهاي مذهبي براي تحقق اصول اخلاقي خشنود كننده است . با اين حال، الزامات اخلاقي چيزي نيست كه منحصراً در حوزة ديانت و كليسا قرار گيرد. اين الزامات گرانبهاترين مايملك سنتي تمامي بشريت است حال از اين ديدگاه نظري بيفكنيم به وضع و حال مطبوعات يا مدارس با آن راه وروش رقابت آميزشان! پرستش كار آيي و كاميابي، و نه اصل ارزشمند شمردن چيزها و انسانها براساس مقاصد اخلاقي جامعة بشري، همه جا را فرا گرفته است. تباهي اخلاقي ناشي از مبارزة بي امان اقتصادي را نيز بايد به اين امر بيفزاييم . با وجود اين، اعتلاي ارادي احساس و درك اخلاقي در خارج از دايرة ديانت نيز مي تواند آدميان را چنان هدايت كند كه مسائل اجتماعي را همچون فرصتهايي براي خدمت نشاط آفرين در جهت زندگي به شمار آورند زيرا رفتار و كردار اخلاقي از ديدگاه سادة انساني لزوماً به معناي چشم پوشي اكيد از شادمانيهاي مطلوب زندگي نيست بلكه علاقه مندي نوعدوستانه به نيكبختي بيشتر براي همة انسانهاست . اين استنباط بيش از همه مستلزم آن است كه هر يك از افراد جامعه فرصت داشته باشد تا موهبتهايي كه در نهادش خفته است متجلي سازد و تكامل بخشد.و تنها از اين طريق است كه جامعه شكوفايي و غناي خود را متحقق خواهد كرد. زيرا هر چيز واقعاً پر عظمت و الهام بخش ساخته و پرداختة افرادي است كه بتوانند آزادانه تلاش كنند . محدوديت و قيد بند فقط تا حدي توجيه پذير است كه براي حفظ امنيت زندگي ضروري باشد .

نكتة ديگري هم هست كه از همين استنباط ناشي مي شود: اينكه اختلافهاي بين افراد و بين گروهها را نه فقط به ديدة اغمال بنگريم، بلكه آنها را خوشامد گوييم و وجودشان را ماية غنا و تنوع بيشتر هستي خود بشماريم. اين است جوهر اغماض و تساهل واقعي . بدون وجود اغماض در اين مفهوم گسترده اش، سخن گفتن از اخلاق اصيل بيهوده است .

اخلاق به مفهومي كه گفته شد نظامي ثابت و خشك نيست. اخلاق در حقيقت ديدگاهي است كه از موضع آن مي توان و بايد تمام مسائل پيش آمده در زندگي را مورد قضاوت قرار داد. اين وظيفه اي است كه هيچ گاه پايان نمي يابد ؛ چيزي است هميشه حاضر كه داوري ما را هدايت مي كند و رفتارمان را الهام مي بخشد . آيا قابل تصور است كه انسان آكنده از اين آرمان بتواند خشنود باشد:

. . . اگر قرار شود سهمي كه به صورت كالا و خدمات از همگنانش دريافت مي كند بسيار بيشتر از سهمي باشد كه اكثر انسانهاي ديگر دريافت مي دارند ؟

. . . اگر بنا باشد كه كشورش، به دليل آنكه در حال حاضر خود را از نظر نظامي در امنيت احساس مي كند، نسبت به ايجاد نوعي نظام امنيت و عدالت فوق ملي بي اعتنا بماند ؟

چنين شخصي آيا مي تواند به طور انفعالي يا حتي با بي اعتنايي شاهد آن باشد كه در ديگر نقاط دنيا مردم بيگناه وحشيانه مورد آزار و ستم قرار گيرند از حقوقشان محروم گردند يا قتل عام شوند ؟ پيش كشيدن چنين پرسشهايي به منزلة پاسخ گفتن به آنهاست !

 7.علم و دين

در طول قرن گذشته و بخشي از قرن پيش از آن، اين اعتقاد رواج يافته بود كه بين دانش و ايمان تضادي آشتي ناپذير وجود دارد. بيشتر متفكران پيشرفته بر اين رأي بودند كه وقت آن فراهم رسيده است كه جاي ايمان بيش از پيش به دانش سپرده شود . ايماني كه بر پاية دانش استوار نباشد خرافه است و بنا بر اين در خور مخالفت. به موجب اين استنباط تنها وظيفة آموزش و پرورش اين بود كه راه را به روي انديشه و دانش بگشايد و مدرسه به عنوان مهمترين جايگاه آموزش و پرورش مردم مي بايست منحصراً مجري چنين وظيفه اي باشد .

محتملا بر همگان روشن است كه خرد گرايي بدين شكل خام و فاقد ظرافت اگر ناياب نباشد بيگمان بسيار نادر است؛ چون هر انسان نكته سنج درهمان نخستين لحظه متوجه خواهد شد كه اين موضعگيري تا چه حد يكطرفه است.ولي اين هم درست است كه براي درك دقيق و كامل ماهيت هر « تز » يا پيشنهاد، بايد آن را با صراحت و بي پردگي بيان كرد . اين حقيقتي است كه معتقدات را به ياري آزمايش و تفكر روشن بهتر مي توان حمايت كرد در اين مورد بايد بدون قيد و شرط با خرد گرايي افراطي نيز توافق كنيم. با اين وضع نقطة ضعف اين خرد گرايي آن است كه معتقداتي كه براي رفتار و قضاوتهاي ما ضروري و تعيين كننده اند تنها از طريق اين روش استوار علمي حاصل نمي شود .

روش علمي چيزي به ما نمي آموزد جزء اينكه اشياء و امور واقع چگونه با يكديگر مرتبطند و چگونه بر يكديگر تأثير مي نهند. گرايش به سوي چنين دانش عيني برترين چيزي است كه دست يابي به آن در توان بشر است و شما مسلماً اين بدگماني را به خود راه نخواهيد داد كه من قصد تخظئة دستاوردها و تلاشهاي دليرانة بشر را در اين زمينه دارم با اين حال روشن است كه شناخت آنچه هست دروازه ها را يكراست به سوي آنچه بايد باشد نخواهد گشود . اين امكان وجود دارد كه ما روشنترن و كاملترين دانسته ها را دربارة آنچه هست در اختيار داشته باشيم و در عين حال قادر نباشيم از اين دانسته ها بدرستي استنتاج كنيم كه هدف آرزوهاي بشري ما چه بايد باشد. دانش عيني، براي رسيدن به بعضي مقاصد افزارهايي مؤثر و نيرومند در اختيار ما

مي گذارد ولي خود هدف نهايي و اشتياق براي رسيدن به آن بايد از منبع ديگري بر آيد. و تصور نمي كنم لازم به استدلال باشد كه موجوديت ما و فعاليتهاي ما فقط با تعيين و ارائة اين هدف و ارزشهاي سازگار با آن معنا و مفهوم مي يابد . شناخت حقيقت خود به خود جذاب و هيجان انگيز است ولي توانايي آن را ندارد كه هدايت ما را بر عهده گيرد و به همن علت، نمي تواند حتي حقانيت و ارزش آرزوي آدمي را براي نيل به شناخت واقعي حقيقت اثبات كند. در اينجاست كه استنباطي صرفاً خرد گرايانه از وجود آدم محدوديتهاي خود را آشكار مي سازد .

اما نبايد چنين پنداشت كه تفكر هوشمندانه نقشي در شكل گيري هدف نهايي و احكام اخلاقي بازي نمي كند. هرگاه شخصي متوجه شود كه براي رسيدن به مقصدي معين وسيلة خاصي مفيد خواهد بود، آن وسيله خود به خود هدف مي شود. هوشمندي و تفكر رابطة متقابل وسايل و اهداف را بر ما روشن مي سازد. ولي تفكر محض توانايي آن را ندارد كه مفهوم و معناي اهداف نهايي و اساسي را بما بنماياند . روشن ساختن اين اهداف و ارزشگذاريهاي اساسي و راسخ كردن آنها در بطن زندگي عاطفي فرد، به نظر من مهمترين وظيفه اي است كه دين بايد در زندگي اجتماعي بشر انجام دهد . ممكن است پرسيده شود كه اگر اين اهداف اساسي را نتوان صرفاً با خرد و تعقل بيان و توجيه كرد، پس اقتدار و جاذبة آنها از كجا نشأت مي گيرد ؟ پاسخ اين است

كه در هر جامعة سالم، آنها به صورت سنتهاي توانمندي كه بر رفتار و تمايلات و داوريهاي افراد تأثيـر مي نهند وجود دارند؛ آنها به طرز محسوس همچون عناصري زنده، موجوديت خود را بر ما آشكار مي سازند بي آنكه لزومي داشته باشد كه توجيهي براي موجوديتشان بيابيم آنها نه از طريق برهان بلكه از طريق وحي با واسطة شخصيتهايي پرتوان، به وجود مي آيند هرگونه تلاش براي توجيه آنها بي فايده است؛ فقط بايد ماهيت آنها را بروشني و وضوح احساس كنيم .

والاترين اصول حاكم بر تمايلات و داوريهاي ما از طرق سنتهاي ديني كليمي- مسيحي به ما رسيده است. دراين زمينه ما با هدفي عالي روبه روييم كه توان ناچيزمان امكان نمي دهد به طور دقيق و صحيح به فيض وصول آن نايل آييم ولي در هر حال اين هدف شالودة مطمئني براي آمال و آرزوها و ارزشگذاريهاي ما پديد مي آورد هر گاه خواسته باشيم كه اين هدف عالي را بيرون از قالب مذهبي قرار دهيم و صرفاً به جنبة انساني آن نظر بيفكنيم شايد بتوانيم چنين تبييتي براي آن برگزينيم : تكامل آزاد و مسئولانه فردانساني، به نحوي كه بتواند توانييهاي خويش را آزادانه و شادمانه در خدمت تمام بشريت قرار دهد .

در اين آرمان جايي براي خدا گونه ساختن هيچ ملتي ، هيچ طبقه اي و به طريق اولي، هيچ فردي باقي نمي ماند . مگر نه آن است كه ما همه، به تعبير ديني فرزندان يك پدريم ؟ براستي، حتي خدا گونه ساختن بشريت، به عنوان كليتي مجرد با نفس اين آرمان منافات دارد. تنها فرد انساني است كه روح در كالبدش دميده شده است و سرنوشت والاي فرد بشري اين است كه به خدمت كمر بندد نه به فرمانروايي ، يا تحميل خويشتن به هر شكل و حالت ديگري كه باشد . هرگاه مغز را دريابيم و پوسته را به دور افكنيم، اين كلمات را همچون توصيف نوعي موضع دموكراتيك اساسي نيز پذيرا خواهيم شد . بنا به مفهومي كه ما براي اين اصطلاح قائليم، يك دمكرات حقيقي همانند هر فرد مذهبي اصيل نمي تواند ملت خود را بپرستد .

پس با توجه به تمام اين نكات وظيفة آموزش و پرورش و مدرسه چيست ؟ نظامهاي پرورشي و مدرسه بايد به جوانان ياري دهند تا با چنان روحيه اي رشد يابند كه اين اصول بنيادن برايشان همچون هوايي باشد كه تنفس مي كنند . تعليم و تدريس به تنهايي از عهدة چنين كاري بر نمي آيد.

هرگاه اين اصول عالي را با وضوح تمام در مد نظر قرار دهيم و آنها را با زندگي و روح زمانة خودمان قياس كنيم به طرز خيره كننده اي آشكار خواهد شد كه بشريت متمدن در حال حاضر در معرض خطري سخت وخيم قرار گرفته است در كشورهاي اسير خودكامگي در واقع خود فرمانروايانند كه تيشه بر ريشة اين روح بشريت مي زنند . در كشورهايي كه كمتر اسير خودكامگي اند مليت پرستي و عدم اغماض و نيز فشار ظالمانة اقتصادي بر افراد است كه اين گرانبهاترين سنتها را تهديد به خفگي و نابودي مي كند .

با اين حال در جمع متفكران، بيش از پيش به عظمت اين خطر پي مي برند و در جست و جوي وسايلي هستند كه به ياري آنها به مقابله با خطر برخيزند وسايلي در زمينة سياستهاي ملي و بين المللي در زمينة قانون گذاري و سازمان دهي به طور كلي. ترديدي نيست كه چنين تلاشهايي واقعاً لازم است با اين وصف، پيشينيان به حقيقتي پي برده بودند كه ما از آن غافل مانده ايم. همة وسايل اگر روحية زنده و پر جنب و جوشي در پس خود نداشته باشند چيزي جز يك آلت بي خاصيت نخواهند بود . اما اگر تمايل واقعي براي دست يابي به هدف در وجود ما زنده و پر تكاپو باشد از يافتن وسيلة لازم برا ي نيل به هدف و تبديل آن به واقعيت باز نخواهيم ماند .

II

حصول توافق دربارة اينكه مقصودمان از علم چيست چندان دشوار نخواهد بود. علم، كوشش ديرينه اي است براي آنكه پديدارهاي محسوس اين دنيا را به وسيلة تفكر منظم حتي المقدور به صورت جامعيتي دقيق و كامل در آوريم . صريحتر گفته باشيم، علم تلاشي است براي بازسازي عالم هستي از طريق فرايند مفهوم پردازي. اما هنگامي كه از خودم مي پرسم دين چيست پاسخ را به اين آساني نمي يابم و حتي پس از يافتن پاسخي كه ممكن است در اين لحظة خاص برايم رضايتبخش باشد باز يقين دارم كه تحت هيچ شرايطي قادر نخواهم بود تمام كساني را كه به اين پرسش علاقه مندند حتي بطور سطحي به يكديگر نزديك كنم .

پس قبل از هر چيز به جاي اين سوال كه دين چيست بهتر است بپرسيم كه وجه مشخصة تمايلات و آرمانهاي شخصي كه اهل ديانت به نظر مي رسد چيست : فردي كه فروغ ديانت جانش را روشني بخشيده باشد بنظر من شخصي است كه با تمام تواناييهايش خويشتن را از يوغ هوسهاي

خود پرستانه آزاد كرده است و فقط افكار و احساسات و تمايلاتي را در خور اعتنا و پذيرش    مي داند كه ارزش فوق شخصي داشته باشند از ديد من نكتة مهم عبارت است از نيروي همين محتواي فوق شخصي و عمق اعتقادي كه نسبت به مفهوم پر معنا و قدر قدرت آن وجود دارد صرف نظر از اينكه كوششي  براي پيوستن اين محتوا به وجودي رباني به عمل آيد يا نه . چون در غير اين صورت نمي توان كساني مانند بودا و اسپينوزا را شخصيتهاي ديني دانست. با توجه

به اين نكات شخص مذهبي را هنگامي مي توان مؤمن دانست كه در مورد مفهوم متعالي اهداف و موضوعات فوق شخصي شك و ترديدي به خود راه ندهد اهداف و موضوعاتي كه نه مي توانند شالودة عقلي داشته باشند و نه به چنين شالوده اي نياز دارند. وجود اين اهداف و موضوعات

فوق شخصي در عمل به اندازة وجود خود شخص مؤمن ضرورت و واقعيت مي يابد. از اين نظر

دين همان تلاش ديرينه اي است كه انسانها براي كسب آگاهي روشن و كامل از اين ارزشها و اهداف و نيز براي تقويت و توسعة تأثير آنها به عمل مي آورند. هرگاه دين و علم را بر اساس اين تعاريف بنگريم هرگونه تعارض بين آنها نا ممكن خواهد نمود. زيرا علم فقط مي تواند دربارة آنچه هست يقين حاصل كند نه در بارة آنچه بايد باشد و بيرون از اين قلمرو احكام ارزشي گوناگون همچنان ضروري بر جاي مي مانند. از سوي ديگر دين فقط به ارزشيابي افكار و اعمال انساني مي پردازد و قادر نيست به طرز قابل توجيهي از واقعيتها و روابط ميان واقعيتها سخن گويد. بدين تعبير تعارضها مشهور بين علم و دين را كه در گذشته وجود داشته است بايد كلاً به دريافت نادرست از وضع كه توصيف شد نسبت داد .

براي مثال هنگامي كه يك مجمع مذهبي بر حقيقت مطلق تمام مطالعات موجود در تورات پافشاري                        مي كند كشمكش در مي گيرد . اين به معناي مداخلة دين در قلمرو علم است اين همان مبارزة كليسا بر ضد آرا و نظريات گاليله و داروين است از سوي ديگر نمايندگان علم اغلب كوشيده اند تا ارزشها و اهداف را بر پاية روش علمي مورد داوري بنيادين قرار دهند و از اين رهگذر خود را روياروي دين يافته اند. اين كشمكشها همه معلول اشتباهاتي بد فرجام بوده است . در حقيقت با آنكه قلمروهاي دين و علم به وضوح از يكديگر متمايزند بين آنها روابط و وابستگي هاي متقابلي نيز وجود دارد. دين چنانكه گفته شد ممكن است تعيين كنندة اهداف نهايي باشد با اين حال از علم به معناي وسيع كلمه آموخته است كه براي رسيدن به اين اهداف از چه وسايلي بايد ياري گرفت

اما علم نيز فقط زاييدة فكر و ذهن كساني است كه سراسر وجودشان آكنده از تمايل و اشتياق به كشف حقيقت و درك آن است . با اينهمه اين منبع احساس، از حوزة دين سرچشمه مي گيرد. و باز از همان سرچشمه سيراب مي شود اعتقادي كه به موجب آن قواعد و مقررات حاكم بر عالم هستي بخردانه است يعني براي عقل قابل درك است هيچ دانشمند اصيلي كه فارغ از اين ايمان عميق باشد براي من قابل تصور نيست. اين معنا را شايد بتوان با تمثيلي بيان كرد: علم بدون دين

لنگ است و دين بدون علم نابينا . . .

هدف علم اين است كه قواعد و مقررات عام حاكم بر رابطة متقابل ميان اشيا ورويدادها را در زمان و مكان كشف و بيان كند . براي اين قواعد و مقررات يا قوانين طبيعت، چيز مورد نياز عبارت است از اعتبار مطلقاً عام نه صرفاً اثبات تجربي . اين به طور عمده نوعي برنامه است و ايمان به امكان تحقق آن اصولاً بر موفقيتهاي نسبي استوار است ولي بندرت مي توان كسي را يافت كه منكر اين موفقيتهاي نسبي باشد و آنها را محصول خود فريبي بشر بداند . اين واقعيت كه ما قادريم بر پاية چنين قوانيني رفتار مادي پديدارها را در بعضي از زمينه ها با دقت و يقين بسيار پيش بيني كنيم در ضمير آگاه انسان امروزين نقش بسته است حتي اگر اين انسان امروزين توانايي ذهني آن را نداشته باشد كه چيز زيادي از محتواي آن قوانين درك كند براي او فقط كافي است كه بداند حركت سيارات در منظومة شمسي را مي توان بر اساس چند قانون ساده با دقت زياد پيشاپيش محاسبه كرد. بر همين منوال اما شايد نه با همين دقت مي توان پيشاپيش طرز كار يك موتور برقي، يك دستگاه انتقال نيرو ، يا يك دستگاه بي سيم را ، حتي اگر تازه اختراع شده باشد ، پيش بيني كرد .

بيگمان هنگامي كه شمار عوامل مؤثر در پديداري پيچيده بسيار زياد باشد روش علمي در بيشتر موارد ناكام مي ماند . براي درك اين مطلب فقط كافي است به اوضاع و احوال جوي بينديشم زيرا پيش بيني آن حتي براي چند روز بعد عملا امكان ناپذير است. با اين حال هيچ كس ترديد ندارد كه در اين مورد نيز ما با رابطه اي مبتني بر عليت مواجهيم كه اهم اجزاي آن را مي شناسيم . اگر پيش بيني صحيح و دقيق رويدادها در اين زمينه برايمان مقدور نيست به سبب تنوع عوامل دست اندركار است ، نه به سبب فقدان نظم در طبيعت .

پيشرفت ما در زمينة كشف قواعد و قوانين حاكم در قلمرو موجودات زنده تا كنون چندان عميق نبوده است ولي با اين حال توانسته ايم لااقل به حكمفرمايي ضرورتهايي ثابت و پايدار پي ببريم فقط كافي است به نظم و ترتيب پديدارهاي وراثتي و به تأثير مواد سمي ، مانند الكل بر رفتار موجودات زنده بينديشيم . در اينجا نيز آنچه فقدانش احساس مي شود درك روابطي است كه از كليت عميق برخوردارند نه شناخت خود نظم.

هر چه آگاهي شخص نسبت به نظم و قانونمندي رويدادهاي طبيعي افزيش يابد، اعتقادش راسختر خواهد شد كه در كنار اين نظم قانونمند جايي براي عللي از نوع ديگر يافته نمي شود.

براي او نه خواست انسانها علت مستقلي براي رويدادهاي طبيعي محسوب مي شود و نه تقدير . ترديدي نيست كه اعتقاد به نوعي خداي شخصيت يافته و دخيل در وقايع طبيعي را هرگز نمي توان از طريق علمي به معناي واقعي كلمه باطل دانست زيرا اين اعتقاد همواره مي تواند به قلمروهايي پناه ببرد كه شناخت علمي هنوز نتوانسته است بدانها راه يابد .

ولي گمان من بر اين است كه چنين رفتاري از سوي نمايندگان دين نه فقط بي ارزش بلكه مصيبت بار هم خواهد بود. چون هر اعتقادي كه قادر نباشد در روشنايي كامل پا بر جا بماند و فقط به تاريكي نياز داشته باشد به حسب ضرورت تأثير خود را بر بشريت از دست خواهد داد آن هم با تحميل آسيبهاي فراوان بر پيشرفتهاي انساني . مبلغان مذهبي در مبارزه اي كه براي تعالي اخلاقي به عمل مي آورند بايد از چنان عظمتي برخوردار باشند كه بتوانند عقيدة مبتني بر نوعي خداي شخصيت يافته و انسان گونه را كه منشأ بيم و اميد شمرده مي شد و در زمانهاي گذشته آن قدرت بي كران را در كف كشيشان و كاهنان قرار مي داد به كنار نهند . آنان بايد تلاشهايشان معطوف بدان گردد كه خويشتن را به نيروهاي حامل و عامل خير و حقيقت و زيبايي درذات بشر مجهز سازند چنين كاري بيگمان دشوارتر اما به ميزان غير قابل قياسي ارزشمند تر خواهد بود .

هرگاه يكي از اهداف دين رهانيدن بشريت از بند تمايلات ، هوسها و هراسهاي خود محورانه باشد استدلال علمي خواهد توانست از جهت ديگري به ياري دين بشتابد. اين درست است كه هدف علم كشف قواعد لازم براي به هم پيوستن و پيشگويي كردن وقايع است ولي اين تنها هدف علم نيست  علم اين هدف را هم تعقيب مي كند كه ارتباطهاي مشكوك را به كمترين تعداد ممكن از مفاهيم مستقل از يكديگر مبدل سازد . در همين تلاش براي وحدت معقول كثرتهاست كه دانش بشري به بزرگترين كاميابيهاي خود دست مي يابد هر چند دقيقاً باز در همين تكاپوست كه علم خود را در معرض خطر سقوط در بعضي از توهمها قرار مي دهد اما هر آن كس كه طعم تجربة پر هيجان پيشرفتهاي موفقيت آميز را در اين زمينه چشيده باشد تحت تأثير احترامي ژرف نسبت به تجلي

عقل در عالم وجود قرار مي گيرد. چنين فردي به يمن درك و فهمي كه حاصل كرده است به رهايي پر دامنه اي از چنبر هوسها و آرزوهاي شخصي دست مي يابد و بدين طريق در برابر عظمت عقل متجسم در عالم هستي به چنان حالت ذهني متواضعانه اي دست مي يابد  كه ژرفاي

نا پيداي آن براي انسان عادي قابل وصول نيست. با وجود اين چنين حالتي براي من به عاليترين مفهوم كلمه خصلتي مذهبي دارد و نيز چنين تصور مي كنم كه علم نه فقط كشش مذهبي را از آلايش انسان گونگي « ذات باري » مي پالايد بلكه ما را ياري مي دهدتا به درك روحاني تري از زندگي دست يابيم.

هر چه تحول معنوي بشريت پيشتر برود به گمانم مسلم تر خواهد شد كه راه ديانت اصيل نه از مسيري مفروش با ترس از زندگي و ترس از مرگ و ايمان كور بلكه از خلال سعي و مجاهدت براي معرفت بخرادنه مي گذرد. بدين معنا اعتقادم بر اين است كه كشيش اگر خواستار تحقق رسالت پروشگرانه و متعالي خويش باشد لزوماً بايد به كسوت معلم درآيد .

 8. دربارة آموزش و پرورش

بر حسب معمول روز بزرگداشت دروهلة نخست اختصاص مي يابد به گذشته نگري خاصه به تجديد خاطرة شخصيتي كه مقام برجسته اي در تكامل زندگي فرهنگي كسب كرده باشد. در انجام دادن اين قدرداني دوستانه از پيشينيان واقعاً نبايد اهمال به خرج دهيم بخصوص از آن نظر كه ياد آوري بهترين هاي گذشته مي تواند مشوق افراد آماده به خدمت امروز در تلاشهاي شهامت آميزشان باشد. اما اين كار را بايد شخصي انجام دهد كه از ابتداي جوانيش در اين كشور به سربرده ، با گذشتة آن آشنا و مأنوس باشد نه شخصي كه كولي وار اين طرف و آن طرف گشته و تجربيات خود را در كشور هاي گوناگون كسب كرده است .

بنابراين براي من كاري نمي ماند جز سخن گفتن از موضوعهايي كه مستقل از زمان و مكان همواره مرتبط با مسائل آموزشي و پرورشي بوده اند و خواهند بود. من در اين كوشش هيچ گونه داعية مرجعيت نمي توانم داشت . خاصة آنكه مرداني هوشمند و نيك انديش در تمام دورانها به مسائل آموزشي و پرورشي پرداخته اند و يقيناً نظرات خود را در اين باره به كرات و با كمال وضوح بيان كرده اند.من نيمه عامي درزمينة علوم تربيتي از كجا بايد شهامت آن را بيابم كه بدون هيچ گونه پايه و مايه اي جز بعضي تجربيات و معتقدات شخصي در اين باره لب به اظهار عقيده بگشايم ؟ اگر مسئلة علمي در ميان مي بود شايد چنين ملاحظاتي اقتضا مي كرد كه سكوت اختيار كنم .

با اين حال در مورد امور مربوط به موجودات انساني فعال وضع متفاوت است . در اين مورد تنهاشناخت حقيقت كافي نيست بر عكس اگر نمي خواهيم كه اين شناخت نابود گردد بايد به طور مداوم وبا تلاش بي وقفه آن را نوسازي كنيم . شناخت حقيقت در اين مورد همچون مجسمة مرمريني است كه در كوير بر پا شده باشد و خطر مدفون شدن در زير شنهاي روان پيوسته آن را تهديد كند. دستهايي خدمتگزار بايد همواره در كار باشد تا آن مجسمة مرمرين جاودانه در روشنايي آفتاب بدرخشد. دستهاي مرا نيز مي توان در زمرة چنين دستهايي به شمار آورد . مدرسه همواره مهمترين وسيلة انتقال ثروت سنت از نسلي به نسلي ديگر بوده است اين معنا امروز حتي بسيار بيشتر از زمانهاي گذشته مصداق مي يابد چون خانواده به عنوان حامل سنت و تعليم و تربيت بر اثر توسعة زندگي اقتصادي جامعه هاي امروزين بسيار تضعيف شده است بدين ترتيب تداوم و سلامت جامعة انساني اينك بسي بيشتر از گذشته به مدرسه وابسته است .

گاه مدرسه را صرفاً الت مي دانند براي انتقال حداكثري از دانش و معلومات موجود به نسل رشد يابنده . اما اين درست نيست . معلوم چيزي است مرده ؛ حال آنكه مدرسه با زندگان سر و كار دارد و بايد كيفيتها و تواناييهايي را در جوانان تقويت كند كه براي رفاه و پيشرفت كلي جامعه ارزشمند باشند ولي اين بدان مفهوم نيست كه فرديت بايد نابود گردد و فرد همانند زنبور عسل يا مورچه منحصراً افزاري در دست جامعه گردد. زيرا هر جامعة متشكل از افراد استاندارد شده و فاقد اصالت شخصي و مقاصد شخصي جامعه اي خواهد بود فقير و عاري از امكانات رشد و توسعه. هدف ، برعكس ، بايد عبارت باشد از پروراندن افرادي با قدرت و عمل و تفكر مستقل كه در عين حال خدمت به جامعه را والاترين مسئلة زندگي خود بدانند تا آنجا كه مي توانم ديد ، چنين به نظر مي رسد كه نظام آموزشگاهي انگلستان به تحقق بخشيدن به چنين آرماني بسيار نزديك شده است .

اما براي رسيدن به اين آرمان چه بايد كرد ؟ شايد گفته شود كه لزوماً بايد به تعاليم اخلاقي و پند و اندرز متوسل شويم . ابداً . كلمات اصواتي ميان تهي بوده اند و خواهند بود و جادة گمراهي همواره مفروش بوده است از خدمات لفظي به آرمانهايي كه هرگز تحقق نيافته اند شخصيتها و منشها نه با گفته ها و شنيده ها ، كه با تلاش و فعاليت پرورش مي يابند .

از اين نظر مهمترين روش آموزش و پرورش همواره روشي بوده است كه شاگرد را به عملكردهاي واقعي وا مي داشته است اين امر هم در مورد آن نوباوة دبستاني صادق است كه نخستين تلاش خود را در نوشتن به كار مي برد و هم در مورد دكتري كه رسالة فراغت از تحصيل خود را براي دانشگاه به نگارش در مي آورد و باز چنين است در مورد از بر كردن سادة شعر ، نوشتن انشاء ، تفسير و ترجمة كتاب يا هر اثر ديگر ، حل مسئلة رياضي يا اجراي ورزش بدني . اما در پس هر دستاورد ، انگيزشي وجود دارد كه پايه و ريشة آن دستاورد را تشكيل مي دهد و به نوبة خود با تحقق يافتن هدف تقويت مي شود و استحكام مي يابد. بزرگترين تفاوتها درهمين جا يعني در انگيز شها نهفته است ، و همينهايند كه براي ارزشهاي پرورشي مدرسه بيشترين اهميت را دارند . كار معيني ممكن است ريشه در ترس و فشار داشته باشد يا در تمايلي جاه طلبانه براي كسب قدرت و امتياز يا در علاقة عاشقانه به هدف ، يا در آرزوي كشف و درك حقيقت و ، بنابراين در آن نوع كنجكاوي مقدسي كه هر كودك تندرستي از آن برخوردار است ، اما خيلي زود به ضعف مي گرايد . تأثير تربيتي خاصي كه همين كار معين بر رفتار شاگرد به جاي مي گذارد ،بر حسب آنكه انگيزة آن كار ترس از تنبيه و خود خواهي باشد يا تمايل به خشنودي و احساس رضايت ، بسيار متفاوت خواهد بود و هيچ كس منكر آن نمي تواند بود كه مديريت مدرسه و طرز رفتار معلمان آن در شكل گرفتن شالوده هاي رواني شاگرد نقشي بسزا دارد.

از ديدگاه من بدترين چيز براي يك مدرسه آن است كه روش كار خود را بر ترس و زور و قدرت نمايي ساختگي استوار سازد. چنين روشي ويرانگر احساسات سالم ، صداقت و اعتماد به نفس شاگرد خواهد بود و در نهايت امر ، چيزي جز افراد مطيع و فرمانبردار به بار نخواهد آورد.

تعجب آور نيست كه چنين مدارسي در آلمان و روسيه رواج دارد . مي دانم كه مدارس اين كشور از اين بدترين بلية شيطان در امانند . در سويس و احتمالاً در ديگر كشورهايي هم كه به روشهاي دمكراتيك اداره مي شوند وضع بر همين منوال است . در امان نگاه داشتن مدرسه از اين بدترين بليه هاي شيطاني نسبتاً آسان است . كمترين حد ممكن زور و قدرت ارعاب را در اختيار معلم قرار دهيد تا صفات انساني و كيفيتهاي ذهني و معنوي او به صورت تنها منبع احترام شاگرد نسبت به وي در آيد .

دومين انگيزه اي كه بدان اشاره كردم يعني جاه طلبي يا ، به تعبيري ملايمتر ، نياز به شهرت و جلب توجه ، به طرزي استوار در نهاد آدمي نهفته است . در غياب اين نوع محركهاي ذهني همكاري انسانها به كلي ناممكن خواهد شد .تمايل به جلب تأييد و تصديق همگان ، مسلماً يكي از مهمترين قدرتهاي ملتزم كنندة جامعه است. در اين مجموعة پيچيدة احساسات و عواطف نيروهاي ويرانگر و سازنده تنگاتنگ در كنار يكديگر آرميده اند. تمايل به اينكه مورد تأييد و تقدير ديگران واقع شويم انگيزة سالمي است اما اين تمايل كه به عنوان بهترين، نيرومندترين، يا هوشمندترين فرد گروه يا مدرسه شناخته شويم  به آساني منجر به حالت رواني بغايت خود پرستانه اي خواهد شد كه هم براي خود فرد و هم براي جامعه زيانبار تواند بود . بنابراين مدرسه و معلم بايد از

روش آسان القاي جاه طلبي فردي به منظور ترغيب شاگردان به سختكوشي ، بپرهيزند . نظرية داروين در مورد مبارزه براي بقا و انتخاب طبيعي ورد زبان افراد بسياري شده است كه آن را مجوزي براي تشويق روحية رقابت و هماوردجويي مي دانند . كساني نيز در همين جهت كوشيده اند تا با استدلالهاي شبه علمي ضرورت و رقابت اقتصادي مخرب بين افراد را به اثبات برسانند . ولي اين غلط است ، زيرا نيرومندي آدمي در مبارزه براي بقا اساساً بدان علت است كه او حيواني اجتماعي است به همان گونه كه نبرد ميان مورچگان يك لانه براي بقاي آنها چندان ضرورتي ندارد بر كشمكش اعضاي جامعة انساني نيز كمتر اثري مترتب است .

بنابراين به جوانان موعظه نمي كنيم كه دستيابي به موفقيتهاي مرسوم را هدف زندگي خود قرار دهند . چون به طور معمول فرد موفق كسي را مي دانند كه خيلي بيشتر از آنچه به همنوعان خود ميدهد از آنان بگيرد .با اين حال ارزش هر كس را بايد براساس آنچه مي دهد تعيين كنيم نه بر اساس آنچه مي گيرد .

مهمترين انگيزة كار در مدرسه و در زندگي لذتي است كه از كار مي بريم ، لذت از نتايجي كه در پي دارد و بخصوص آگاهي از اهميت و ارزش اين نتايج براي جامعه به نظر من بيدار كردن و تقويت اين نيروهاي رواني در جوانان مهمترين وظيفه اي است كه مدرسه بر عهده دارد تنها اين چنين شالودة رواني است كه به نشاط انگيزترين آرزوها ميدان مي دهد ، آرزوي دستيابي به والاترين داراييهاي بشري ، يعني شناخت و خبرگي هنرمندوار در كار روزانه.بيدار كردن اين تواناييهاي رواني مولد مسلماً از كاربرد زور يا بيدار كردن جاه طلبي فردي آسانتر نيست اما در عوض ارزشمند تر است نكته اين است كه بايد علاقة كودكانه به بازي وهمچنين تمايل كودكانه به تأييد و قدر شناسي را تقويت كنيم و از اين رهگذر كودك را به فعاليتهاي مهمتر اجتماعي رهنمون شويم . اين نوع پرورش ذهني و رواني به طور عمده مبتني است بر تمايل به فعاليت موفقيت آميز و تأييد و ترغيبهاي مترتب بر آن .

اگر مدرسه موفق گردد كه كار خود را بر اين اساس بنيان نهد، بيگمان رغبت و احترام نسل رو به رشد را به گونه اي بر خواهد انگيخت كه تكاليف و وظايف مدرسه را همچون هديه اي دلپسند خواهند پذيرفت . من كودكاني را ديده ام كه روزهاي مدرسه را به ايام تعطيل ترجيح مي دادند .

چنين مدرسه اي ايجاب مي كند كه معلمش در حوزة عمل خود رفتاري هنرمندانه پيشه كند براي ايجاد چنين روحيه اي در مدرسه چه بايد كرد ؟ براي اين كار داروي عام كمياب است ، همان طور كه براي سالم ماندن نيز دارويي همگاني نادر است اما بعضي شرايط ضروري وجود دارد كه برآورده تواند شد. نخست ، معلمان بايد خود در چنين مدارسي پرورش يابند . دوم ، معلم بايد در انتخاب مواد آموزشي، و همچنين درانتخاب روشهاي كار خود آزادي عمل وسيع داشته باشد .

زيرا اين نكته كه زور و فشارهاي بروني ، شور و شوق و لذت فعاليت را مي كشد ، در مورد معلم هم صادق است .

حال اگر تا اينجا افكار و تأملات مرا به دقت دنبال كرده باشيد ، به احتمال زياد از يك چيز تعجب خواهيد كرد . دربارة روحيه اي كه به اعتقاد من بايد به جوانان القا كرد ، به تفصيل سخن گفته ام ولي نه دربارة انتخاب موضوع هاي آموزش و مواد درسي چيزي از من شنيده ايد ، نه دربارة روش تدريس وتعليم .آيا تعليم زبان بايد مقدم باشد يا آموزشهاي فني در زمينة علوم ؟

پاسخ من اين است : تمام اينها اهميتي ثانوي دارند . اگر جواني عضلات ومقاومت جسماني خود را با ژيمناستيك وراه پيمايي تقويت كند بعدها براي  هر گونه كار بدني مناسب خواهد بود .در مورد پرورش فكر وتمرين مهارتهاي ذهني و يدي هم وضع مشابهي وجود دارد. پس اشتباه نكرده بود آن نكته سنج ظريفي كه مي گفت : ((  پرورش همان چيزي است كه حتي پس از فراموش كردن  هر آنچه در مدرسه آموخته ايم برايمان باقي مي ماند .)) به همين دليل است كه من مطلقاً مايل به جبهه گيري در كشمكشهايي نيستم كه بين طرفداران آموزش كلاسيك فلسفي – تاريخي وهواداران آموزش معطوف به علوم طبيعي درگرفته است .

از سوي ديگر ، مايلم مخالفت خود را با اين تصور ابراز دارم كه گويا وظيفة مدرسه عبارت است از آموختن آن معلومات تخصصي ومهارتهايي كه بعدها بايد مستقيماً در زندگي به كار گرفته شود .نيازهاي زندگي چندان متنوع است كه هيچ گونه آموزش وكارورزي تخصصي در مدرسه

ازآنها بر نمي آيد .گذشته از اين ، اعتقادم بر اين است كه افراد انساني را نبايد همچون افزارهايي بيجان در نظر گرفت .مدرسه بايد در اصل اين هدف را دنبال كند كه جوانان را نه به صورت متخصص ، بلكه به عنوان شخصيتهايي متعادل وموزون به جامعه تحويل دهد .به اعتقاد من ، اين گفته از بعضي لحاظ حتي در مورد مدارس فني هم كه جوانان را  براي حرفه هاي تقريباً مشخص پرورش مي دهند صادق است .اهميت مدرسه پيش از هر چيز در عرضة قابليتهائي است كه تفكر  وداوري  مستقل را تضمين مي كنند ،نه در ارائه بعضي معلومات تخصصي .هر گاه شخصي  بر مباني اساسي موضوع مورد نظر خود تسلط يابد و در عين حال انديشيدن وكار كردن مستقلانه را هم فراگيرد، مطمئناً راه خود را خواهد يافت و، افزون بر اين ،بهتر خواهد توانست خود را با پيشرفتها وتحولات تطبيق دهد تا شخصي كه آموخته هايش به طور عمده چيزي نيست جز بعضي معلومات علومات دربارة جزئيات تخصصي

سرانجام مايلم با ديگر تأكيد ورزم كه هر آنچه تا اينجا با لحني تقريباً قاطعانه گفته ام در مجموع فقط و فقط عقايد خصوصي مردي است كه چيزي در انبان ندارد جز پاره اي تجربيات شخصي كه از راه شاگردي و از راه معلمي گرد آورده است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:50  توسط مزبان حبیبی  |